
دركنار درهء ايستاده بودم
بسوى آب نظر ميكردم
به گذشت روزگار فكر ميكردم
خواستم تا از چهرهء خود
گوشه از غبار عذابم را شستشو نمايم
ناگهان ديدم از آنطرف شهر رونما گرديد
به من نزديك تر گرديد
بمن نگاه كرد
به اعماق زخمهايم رخنه كرد
آنگاه از من پريسد
تو كيستى اى زن
آمدى به اينجا تا كنار درهء ما را درخشان گردانى
با مباهات گفتم: من زنى هستم كه اسلام را براى خود پسند کردم
نه عربى ام ونه غربى
همه ( أسماء ) را جمع كردم
نام ( بي وطن ) را براى خود اختيار كردم
از گفته من به خنده درامد
گفت: آيا تو شاخچه درخت هستى كه آنرا قطع كرده اند
ويا اينكه افسانه هستى كه زمان آنرا فراموش كرده است
گفتم به سخن من تمسخر مكن
من افسانه تاريخ كهن نيستم
من خواب وخيال نيستم كه خود را از هيچ بوجود آرده باشد
من از بقاياى تتار نيستم
گرجه من زن هستم اما انتقام را فراموش نمیكنم
من از بقاياى ارطغول ومغل نيستم
اى كاش! از زمرهء آن قهرمانان ميبودم
اى كاش! كنيزك در يكى از آن قصر ها ميبودم
در آن عصر ها مى زيستم ومى رفتم
زن مى بودم كه از خود تاريخ وميهن ميداشت
افسوس! بر من
كه من جز
درخت بدون شاخچه بيش نيستم
وگنج بدون ارزش بيش نيستم
من در زندان آزاد هستم
من نى بدون زمزمه هستم
مادرم با دشوارى، به من بار دار شد
ناگهان خورشيد فتنه ها به ميهنم سر زد
حال يك چهارم قرن از زمان سپرى ميگردد
ومن در وراى درب ميهنم اشك ميريزم
تا اينكه در را شكستم
دروازه را ويران کردم
در وراى آن بى ميهنى را دريافتم
ديدم آنها ميهنم را به قتل رسانيدند
كالبد ميهنم را فروختند
من در آرمان ميهنم بودم
در كودكى ام خيلى آرزو داشتم
تا بزرگ شوم
به ميهنم باز گردم، وسرزمينم را از بازرگانان باز ستانم
زنى باشم كه دليران از او در هراس باشند
وقهربانى باشم كه بزرگترين قهرمان از او رشك ببرد
وقتى بزرگ شدم، خود ر ا جز زن كه در كشورها سرگردان است نيافتم
به جز از استهزاء وتوهين چيز ديگر را نمى يابد
هرگاه خسته شوم، كسى نيست مرا تسليت دهد
هرگاه بيمار گردم، دستى نيست مرا مداوى نمايد
وقتى بخندم، مرا به گريه مى آورند
وهرگاه بنشينم، مرا بر مى خيزانند
وهرگاه به مركز علم وارد گردم مرا، اخراج مينمايند
ورنه مرا به حالت افلاس وگدائى مى كشانند
وهرگاه خطا نمايم، واى بر من! با تازيانه مرگ مرا سزا ميدهند
هيچ ايراد بر من ندارند
هيچ گناهى ندارم
هيچ عيبى ندارم
هيچ خطاى را مرتكب نشده ام
به جز اينكه
زن بي ميهن ميباشم
اينها وطن را از كجا دريافتند
باشندگان شان او را فروختند
آنرا متاع ناچيز قرار دادند
انگليسها آنرا به روسها پرتاب نمودند
وروسها آنرا به صاحبانش پرتاب کردند
صاحبانش آنرا به ثروتمندان و ابرقدرتها فروختند
افسوس به حال باشندگان آن
از حزب شيطان پيروى كردند
سرزمين مرا توپ فوتبال قرار دادند
وانسانها را همچو متاع در جاده ها عرضه نمودند
چگونه ميشود اين ميهن را به رسميت بشناسم
در حاليكه هيچ تميز ميان انسان وحيوان نمى نمايد
چه كسى ميخواهد به عروس اويزان در هوا دل ببازد
آيا شخصى پرنده هاى در حال پرواز در هوا را مى خرد
همچنان در ميان كشورها،جهانگردى خواهم كرد
سرزمين الله گسترده وپهناور است
هرگز نميتوانند مرا از آن خارج سازند
گرچه سرنوشتم ذلت وحرمان ونا اميدى ميباشد
كار من شگفت آور است
من در ابراز نيرو وعزت وكرامتم ، خود سازى ميكنم
ودر قلبم شكاف حزن واندوه وجود دارد
مى جنبد تا مرا ياد دهانى نمايد
مرا ميكُشد
مرا ميشكند
مرا ويران مينمايد
ومرا فرياد مينمايد
اى
زن بي وطن
أسماء سيرت بهيج
9 شوال 1427هـ
31 أكتوبر 2006 م
...::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::...
ALL RIGHTS RESERVED :: W W W. A S M A B A H I J . C O M 2009